رفتن به بالا

موسسه فرهنگی همسران شهدای مدافع حرم رباب س

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
  • الخميس ۲۵ ربيع أول ۱۴۳۹
  • 2017 Thursday 14 December
شهید محسن فرامرزی

دلنوشته

نقل قول از همسر شهید محسن فرامرزی

  بهترین هدایای ما ادکلن‌هایمان بود، شاید جزء معدود وسایلی که برایش هزینه زیادی می‌کردیم، آن هم هر کدام‌مان به انتخاب دیگری. محسن به شدت آدم احساساتی بود و حتی طاقت بیماری محدود بچه‌ها را هم نداشت. اواخر می‌گفت مأموریت‌های بیش از چهار روز نمی‌توانم بروم، نمی‌توانم دوری بچه‌ها و تو را تحمل کنم. آقا […]


نقل خاطره ای از شهید جهان بخش خاوری

هفت ماه تلاش بچه ها در شهرک “ملیحه” حومه دمشق به بن بست رسیده بود! یک ساختمان بتنی هفت طبقه با خاکریزی در اطرافش راه فتح را بسته بود، با سلاح 23 و 14/5 تمام طبقاتش رو کوبیدیم ولی بازهم تکفیریها در زیرزمین مستحکم ساختمان موضع داشتند و امکان نزدیک شدن نبود. چند دفعه بچه […]


نقل قول از همسر شهید علی جوکار

  در اقوام چند خانواده یتیم بودند . علی خیلی به آنها سر میزد . برای برطرف شدن مشکلات نیت میکرد ودر قلکی که برای این خانواده ها گذاشته بود مقداری پول می ریخت و هرماه قلک را باز می کرد و هزینه را به آنها می داد. هر سال عید بعد از تحویل سال […]


نقل قول از همسر شهید علی عابدینی

یکبار گفت اگر من شهید شوم تو چکار می کنی؟ گفتم: خدا مواظب منه، تو نگران نباش. می گفت دلم می خواهد امیر محمد را طوری تربیت کنی که خدا دوست دارد. سه شنبه ساعت 12 شب زنگ زدم و نیم ساعتی حرف زدیم. صداش خیلی خسته بود. گفتم: چقدر صدایت خسته است. علی عادت […]



نقل قول از همرزم شهید حسین بادپا

حاج حسین نماز اول وقتش را در هیچ شرایطی ترک نمی کرد . یک روز در جاده ای بین دو منطقه جنگی در حرکت بودیم، جاده خطرناک و زیر آتش دشمن بود، ناگهان حسین که پشت فرمان بود کنار جاده ایستاد، پرسیدم چی شده؟ گفت وقت نماز است. گفتم حاجی خطرناکه، گفت من با خداوند […]


اوقات شرعی

آخرین دیدگاه‌ها

    دلنوشته

    نقل قول از همسر شهید محسن فرامرزی

      بهترین هدایای ما ادکلن‌هایمان بود، شاید جزء معدود وسایلی که برایش هزینه زیادی می‌کردیم، آن هم هر کدام‌مان به انتخاب دیگری. محسن به شدت آدم احساساتی بود و حتی طاقت بیماری محدود بچه‌ها را هم نداشت. اواخر می‌گفت مأموریت‌های بیش از چهار روز نمی‌توانم بروم، نمی‌توانم دوری بچه‌ها و تو را تحمل کنم. آقا محسن حفظ قرآن را هم شروع کرده بود، آن هم از زمان‌های اضافه در اتومبیل تا محل کار. مدرسه عالی شهید مطهری که حضرت آیت‌الله امامی کاشانی آنجا بودند محل کار او بود که زیرمجموعه مجلس شورای اسلامی محسوب می‌شود. وقتی هم به سفر می‌رفتیم، کاغذی به دست می‌گرفتم، محسن قرآن را می‌خواند و من اشکالات او را یادداشت می‌کردم. شهید فرامرزی مؤسس دارالقرآن مجلس شورای اسلامی بود. این گزینه را هم کنار موارد دیگری که او را اختصاصی و الگو می‌کند قرار دهید. حاج آقا ( امامی کاشانی ) می‌گفت دوست داشتم شهید شود اما نه در این سن! رابطه عاشق و معشوقی آقا محسن با حاج آقا امامی کاشانی خودش قصه‌ای بلند است. حتی به او نگفته بود که به سوریه می‌رود. بعد از رفتن محسن درصدد بود به حاج قاسم سلیمانی پیغام بدهد که فرامرزی را برگرداند! بگوید چرا او را بردید؟ حاج آقا استخاره گرفت که او را برگردانند که گویا قرآن او را ملامت کرده بود که مانع از رفتن آقا محسن شود «ما صلاح بندگانمان را بهتر می‌دانیم!» وابستگی شدید آیت الله امامی کاشانی به شهید فرامرزی زبانزد خاص و عام بود. آنقدر که به او می‌گفتند تو دست راست حاج آقا هستی و حتی می‌گفتند تو پسر حاج آقایی! حاج آقا وقتی خبر شهادت فرامرزی را شنیدند گفتند انگار که پسرم را از دست داده‌ام... در عمل جراحی که حاج آقا در ماه مبارک رمضان داشتند شهید محسن کنار ایشان ماندند. حاج آقا می‌گفتند هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که وقتی بعد از جراحی لحظه‌ای به هوش آمدم، آقا محسن برای پهلوبه‌پهلو کردن من دستش را زیر کمر من برد و همان لحظه به خواب رفتم. بعد از مدتی نسبتاً طولانی همسرم آمد مرا بیدار کرد و گفت حاج آقا چه می‌کنی! دست آقای فرامرزی حدوداً 20 دقیقه است که زیر کمر شما مانده و تکان نداده تا شما بیدار نشوید! برای همه محبت، احترام و مهربانی او بیش از اندازه بود.